در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد... ( صادغ هدایت)
... در این پنج سال ( پنج سالی که برای من به اندازه ی پنجاه سال گذشت : طولانی - تکراری - سیاه - تلخ - طولانی - تکراری - سیاه - تلخ - طولانی - تکراری - سیاه - ... ) همیشه با دو ترس دست و پنجه نرم کرده ام : ترس نزدیک شدن به ۲۲ تیر و ترس دور شدن از ۲۲ تیر ... و اصلن مگر چیزی ترسناک تر از ۲۲ تیر هم وجود دارد ؟!... و اصلن مگر چیزی ترسناک تر از عشق هم وجود دارد ؟!...
این زخم ها تمام تنم را گرفته است
تنها نه تن ... که پیرهنم را گرفته است
- این زخم ها که مثل خوره توی انزوا
سلول آخر بدنم را گرفته است -
حسی لجوج بین من و تو نشسته است
از من " تو" را و از تو " منم " را گرفته است
از لابلای خاطره ها عطر غربتت
با باد آمده ... کفنم را گرفته است
|
*
من می روم ... و دست مرا باد می برد
عشق تو ... دست گور کنم را گرفته است |
|
| |
|
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت
2:23 قبل از ظهر توسط مصطفی توفیقی| |