روزنامه ی خصوصی مصطفی توفیقی
... و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمی کرد ...
شوخی چون شب زدگان به یاد ماه افتادیم ما بین شما به اشتباه افتادیم تصویر دروغ ماه را تا دیدیم از چاله برون ، درون چاه افتادیم در دست شما ، حبل متین را دیدیم دیدیم و به این روز سیاه افتادیم با دست شما برادران نااهل در خلوت چاه بی پناه افتادیم گفتید که « خون انبیا در رگ ماست » از فرط صواب در گناه افتادیم گفتید « صراط مستقیم است این راه ... » تا خسته شدیم و بین راه افتادیم با ذکر انالحق به سر دار شدیم از سستی ریسمان ( - کسره - )... آه ... افتادیم ... بر منبر کفر از خدا می گویید ؟ از شوخی تان به قاه قاه افتادیم کاش آن دوره می رفت از یاد ... کنج باغی کنار دو تا بید دست من روی دست تو لغزید رودخانه تو را لخت کرد و نور مهتاب روی تو پاشید لختی ات بوسه های مرا برد بوسه هایم دو تا سیب را چید بوسه هایم پر از طعم گیلاس بوسه هایت پر از طعم تردید عشق از دست های تو افتاد در دل رود چرخید و چرخید ماه آهسته از شاخه افتاد سینه اش را به دیوار مالید لختی تو دل ماه را برد ، سر زد از پشت دیوار ، خورشید باز رفتی و دل در هوس ماند باز شیطان به بازیت خندید « کاش آن دوره می رفت از یاد یا که می شد دگربار تجدید » پرنده ها و پیمبر این غزل را به همراه سروده ای دیگر ، پنجشنبه ی گذشته در مراسم بزرگداشت حافظ در نگارخانه ی میرک مشهد ( کانون هنرمندان ) و پنجشنبه ی اخیر در فرهنگسرای مطهری فریمان ( در نشست مشترک شاعران مشهد ، نیشابور و فریمان ) خواندم و حالا اینجا برای شما می نویسم ... هر چند کرده اند تنت را تبر تبر تنها درخت زنده ی تاخورده از کمر قد راست کن به قدر تمام درخت ها در زیر بار برف زمستان بده ثمر از های و هوی باد نترس ای درخت پیر ! در باد ، گرده های تو گردند بیشتر وقتی پرنده های جهان عاشق تواند دیگر چه حاجت است به حکم شغال گر ؟ آری ! خدا ، خداست که می آورد برون از آستین جامعه ، دست پیامبر در خواب مانده شهر ، شب و روز ما یکیست « من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر » تنها درخت زنده در آغاز فصل سرد ! من را به میهمانی گنجشک ها ببر ... مرا به سطح رطوبت / مرا به تاب و تب گوشت / مرا به ظلمتِ پروانه ی سياه / مرا به حرصِ گل گوشتخوار / به ضلع و قاعده، به انتهای قنات / مرا به گودِ مادگیات / دعوت كن ... ( یدالله رویایی ) خطی کشیدم با سرانگشتم بر روی آن سرخی بی مانند خیره به چشمانم نگاهی کرد لرزید بر لب های او لب خند موهای او را تا نوازش کرد دستان از خود بی خودم / پاشید یک آب - شار از هوس سر - شار یک شوق معصوم پر از تر - دید من را بغل کرد و تن من را تا اتفاقن ها نوازش کرد ران های او را ملتهب می کرد حسی میان عشق و ترس و درد انگشت هایم در تنش پیچید از بازوان تا پشت ... تا باسن آهی کشید و گردن من را بوسید و با من گفت : « عشق من ! » آهسته بوسیدیم تا هم را آتش درون سینه هامان ریخت با هر نفس ، در هرم آن آتش بوی گل و باروت می آمیخت زیباترین دختران آن شب آ/ بستن روح خدا می شد انگار در آغوش من ، مریم از ترس تنهایی ، رها می شد دستان من تا سینه اش لغزید چید از درختش ، هر دو سیبش را چشمان من آن لحظه می پایید عصیان چشمان نجیبش را ران های او را ملتهب می کرد ترشی کال و قرمز ریواس در بین آن ها ، آن گل زیبا غرق عرق بود و پر از احساس آن گل ، گل افسونگر وحشی جز بوسه از من چیزها می خواست آتش درونم شعله ور بود و ... می دیدم اصل آتش از آنجاست ... در لحظه های لب به لب از عشق آغوش او آرامش من بود آن قصه های از هوس سرشار صد خوانش از یک خواهش من بود هر چند بعد او دلم تنگ است هرچند بی او مانده ام تنها من بعد او هرگز نمی خواهم بوییدن گل های وحشی را ... 
« گل وحشی »
| Design By : Night Skin |






